تبليغاتX
تخته پاک کن
 

چند روز تعطيلات كه به مسافرت رفته بودم ،  ترجيح دادم بيكار ننشينم  و يه شال گردن واسه خودم ببافم . كلي گشتم و گشتم تا كامواي مورد علاقه ام رو پيدا كردم و دست به كار شدم . بافتم و بافتم تا همه كلاف ها تموم شد ، وقتي انداختم گردنم تازه فهميدم به خاطر عرض زيادش طولش كوتاهتر از  اون چيزي شده كه مي خواستم . از اونجا كه ميدونستم اگه دوباره برم بازار براي خريد يه كلاف ديگه ممكنه اون طرح و رنگ تموم شده ياشه ، بنابراين تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه تمام رشته ها رو پنبه كنم . هر چه كه به كندي بافته بودم به تندي شكافتم  و از نو . . .

كاش مي شد يه جاهايي از زندگي رو هم كه باب ميلمون نبافتيم از نو بشكافيم و دوباره سر بندازيم  . . . 

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:29 توسط شهناز سلطانی |

 

 مهر ، مداد و پاك كن ، دفتر و كتاب جلد شده ،  صبح زود ، كوله پشتي ، باباي مدرسه ، قرآن ، اسپند ، حياط آب و جارو شده ،دينگ دينگ زنگ ، بچه ها به صف ، صف ها به كلاس ، برپا ، برجا ، معلم روي تخته سبز نوشت : "  به نام خدا"  و . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:0 توسط شهناز سلطانی |

 

آدم ها وقتی عاشق می شوند در مخیله شان هم نمی گنجد که عاشق شدنشان را با آن همه بی خوابی ها و شب زنده داری ها و اشک ریختن ها  یک روز از یاد ببرند .  در همان روزهای عاشق کشون روزهای آینده شان را آن قدر روشن و سپید ترسیم می کنند که حتی یک نقطه تیره و تار هم در آن نمی شود تصور کرد . فکر می کنند رسیدن به معشوق یعنی تمام شدن تلخی ها و سختی های عالم ، اما نمی دانند یعنی شروع ...

یه دوستی دارم که همیشه می گه روز های خوب زندگی رو آدم نباید با لقمه های چرب و چیل و جای گرم و نرم عوض کنه چون ارزشش بیشتر از این هاست  . یه دوست دیگه ام در جوابش همیشه میگه گشنگی نکشیدی عاشقی از یادت بره ...

کم نیستند روزهایی که واسه یه لقمه چرب ترچشم بسته روز و شب و شب و روز می کنیم  و  یادمون می ره روزهای پشت سر گذاشته رو ، غافل از اینکه این همه دوندگی  برای رسیدن به آرامشه نه ساختن یه سد برای آرامش...

 عاشق نشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:35 توسط شهناز سلطانی |

                                                                                                                                                          

با شيريني هر چه تمام پشت سر همديگر حرف ميزنيم . با اطمينان خاطر تهمت مي زنيم  . با لذت گناه يكديگر را مي شوييم و ...  اينها همه شده بخشي از عادات و رفتار هاي روزمره ما . ظاهرا ا هيچ سنگيني هم روي شانه هامون  احساس نمي كنيم . اما ماه رمضان كه ميرسه اينها همه رنگ مي بازه . نميدونم اين به خاطر گشنگي و بي حالي  كه ميكشيم ( يعني اگه حالشو داشتيم  بازم مرتكب اين خطا ها مي شديم ) يا واقعا بركت ماه رمضانه .ُ اما هر چي كه هست دلچسبه و گوارا . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:18 توسط شهناز سلطانی |

 

خوش بحال رفتگرها که با آدم های آشغال سر و کار ندارند.

پ.ن : این جمله از خودم نیست . هدیه یه دوست است .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:17 توسط شهناز سلطانی |

الحق و الانصاف اين فيلسوفا يه چيزي مي دونستن كه به انسان مي گفتن حيوان ناطق . اصلا بيخود نيست  بهشون گفتن فيلسوف  . همه ما دست كم تو زندگي  به تعداد پيراهن هايي كه  پاره  كرديم يعني پاره شدن ‌‌‌‌‌‌‌‌، ازين حيوان ناطق ها آن هم از نوع  ويژه  ( به اين ويژه خوب توجه كنيد ) ديديم . حيوان ناطق هايي كه نطق كردن ويژگي برجسته اي  است كه دارند . به نظر من به نظر اين فيلسوفا عمل كردن كار شاقيه كه كمتر آدمي ميتونه اونو مثل امضا  پاي نطق هاش بذاره . حالا ببينيد چه قدر اين خصيصه بني بشر برجسته بوده كه فيلسوفا نتونستند بعد قرن ها چيز ديگه اي جايگزين "ناطق " كنند ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:33 توسط شهناز سلطانی |

امروز روز خبرنگار است .  . .

میگویند خبرنگار یعنی  چشم وگوش بیدار جامعه  . چشم و گوشی که نه تنها باید ببیند و بشنود بلکه باید خوب ببیند وخوب بشنود ، واقعیت هایی  را ببیند که هر چشمی نمی تواند و صداهایی را بشنود که هر گوشی نمی تواند. . .  چه کار سختی است چشم وگوش داشته باشی ،  خوبتر هم ببینی ، خوبتر هم بشنوی ،  ولی مجبور باشی آنها را  ببندی  . .  .

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:30 توسط شهناز سلطانی |

 

صبح به بدبختي از خواب بيدار شدم  وناگفته نمونه كه كلي خودمو  ... دادم  كه نونت نبود، آبت نبود ، سر كار رفتنت چي بود !  اما مثل هميشه نتيجه اي نگرفتم و ناچار بلند شدم  . در واقع 2 ساعت دير رسيدم سر كار . هرچند دير رسيدنم  شده يه روال!!!

توي راه تاكسي راديو يادم انداخت كه امروز روز ماست يعني  روز جوان !

يه نگاهي به خودم انداختم و يه نگاهي به  بغل دستيم  كه پسر جووني  بود يه نگاهي هم  به خيل دختر پسر اي  خيابون  انداختم كه راه رفتنشون آدمو ياد مسابقه دو ميندازه  ...

اولش فكر كردم فقط من نمي دونم كه  امروز روز جوانه بعدش فهميدم  بقيه هم اي ...

اينو از انبوه پيامك هايي فهميدم كه ظاهرا براي هيچ كس...

همين طور از انبوه پلاكاردهايي كه هيچ جا ...

به هر حال همه اين مقدمه ها رو چيدم كه بگم بي اختيار ياد جواني كردنمون  افتادم . اين همه عشق و حال  ، اين همه دل خوشي ،اين همه بي خيالي ، اين همه بي دغدغگي ، اين همه بي قسطي ، اين همه ...

حيف كه اگه جوونيمون تموم شه همه خوشي ها هم باهاش ميره . كاش اين جووني هيچ وقت تموم نشه ...

واي كه خدا يك كمي از خوشيامونو كم كن آخه زير دلمونو بد جوري زده ...    

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:51 توسط شهناز سلطانی |

 

آنفلوانزاي خوكي

 آنفلوانزاي پرندگان

 آنفلوانزاي  مرغي

آنفلوانزاي فصلي

.

.

.

آنفلوانزاي  فيلي

آنفلوانزاي فوكي

آنفلوانزاي مرگي

.

.

.

 - لطفا نكات بهداشتي را رعايت كنيد :

 به هم دست ندهيد .با هم  روبوسي نكنيد . با هم حرف نزنبد .  به هم  نگاه نكنيد . به حرف هاي همديگر گوش نكنيد . باهم بيرون نرويد .باهم  قدم نزنيد . . .

لطفا نفس نکشید . . .
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:57 توسط شهناز سلطانی |

صبح :

- سلام

همه جواب مي دهند بجز آقاي رييس .

آقاي رييس اين روزها خيلي حال و حوصله ندارد .

از بد حادثه كارم گير است بايد يك جواب دو كلمه اي ازش بگيرم .  دو ساعت طول مي كشد تا سرش را بلند كند و ... .

عصر:

- خداحافظ

 همه جواب مي دهند بجز آقاي رييس .

عجيب اين روزها خوب نقش رييس و مرئوسي را بازي مي كنيم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:30 توسط شهناز سلطانی |